وقتی تمام شود رقص عمر من
پخش خواهد شد رد پایم در هزاران هزار قطره ی خون می روم به آن بالا پیش پدرم سیاه از شب خوابی در فاضلاب می ایستم در کنارش سر به گوشش می برم: قربان خسته نشدید از هر روز چرخاندن نگاه مهربانتان در مربای ابرها؟ بیا بر درخت خیر و شر بزمی کنیم برپا تو طبق معمول حتی در هر گنجه هم خواهی بود ما با شرابهایمان حتی پتروس آن حواری عنق را خواهیم آورد به رقص بهشتی خواهیم داشت پر از حواهای خوشگل پدر! امر کن! گوش به فرمان آیا می خواهی همین الان خوشگل ترین خانم خیابان را پیشکشت کنم؟ نه! پدر ابروی خاکستری ات را تکان نده می دانم در دل می گویی کیست این یارو این بالدار که پشت سرم ایستاده؟ آری من هم فرشته بودم من هم نگاهی داشته ام همانند نگاه خروس قندی اما چه کنم خسته ام نمی خواهم به مادیانهای شکری بلوری هدیه کنم جامهای پر نقش و نگار پدر من از تو دو دست دارم من ار تو دو لب دارم پس چرا نمی توانم ببوسم؟ ببوسم ببوسم ببوسم و هر بار درد نکشم؟ ترا قدرت مند می پنداشتم اما تو ضعیفی تو کوچکی... دیدی؟ کفر گفتم حالاست چاقو هم بکشم لاشخورها! بالهاتان تنگتر! در بهشت جا کم است گفتم تنگتر! چرا بالهاتان خیس است چرا بالهاتان از ترس مرده؟ اما تو عودزده ی عود خور من شکمت را سفره خواهم کرد من شکمت را جر خواهم داد از اینجا تا آلاسکا... ولم کنید کسی جلودارم نخواهد شد! دروغ گفتم آیا حقش را داشتم؟ از این هم آرامتر؟ ممکن نیست! می بینید باز آسمان سرخ است از خون کشتار باز ستاره ها را سر بریده اند هی با توام آسمان! بردار کلاهت را! دارم سان می بینم صدایی بر نمی خیزد جهان گوش گنده اش را گوش پر ستاره ی پرکنه اش را بر روی دست گذاشته است خفته است... ولادیمیر مایاکوفسکی ترجمه :م.کاشیگر ار کتاب ابر شلوار پوش
آیا اصلا معنای عشق را می داند؟
آرام باشم؟
+ نوشته شده در چهارشنبه ششم آبان 1388ساعت 22:45 توسط |
| ||||||